تبليغاتX
.::یادداشت های یک دختر قمی::.

پنجشنبه پنجم آذر 1388

نوريان مر نوريان را طالبند!...

بسم الله الرحمن الرحیم

" الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ

أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ "

"زنان ناپاک برای مردان ناپاک،مردان ناپاک برای زنان ناپاک،

زنان پاک برای مردان پاک و مردان پاک برای زنان پاکند

آنها از آنچه در باره شان می گويند منزهند و آمرزش و رزق نيکو برای آنهاست "

(سوره ی نور - آیه ی 26)



------------------------------------------

: تقدیم به بانو و همه ی نگرانی هایش ...

ارسال این مطلب به:

نوشته شده توسط دختر قمي در 12:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم آذر 1388

من اینجا بس دلم تنگ است

نگران بودم...حسی شیرین همراه با یک نگرانی همراهم بود ...آماده شدم و چمدانم را دست گرفتم و همراه با بقیه سوار اتوبوس شدم...

بغض کرده بودم ، نمیخواستم از این شهر بروم ، حس غربتش را دوست داشتم..انگار که آمده بودم برای پیدا کردن گمشده ام و حالا دست خالی داشتم بر میگشتم ...اختیار اشک هایم را از دست داده بودم و بدون خجالت از هیچ کس ، بلند بلند گریه میکردم ...

حاضر بودم از همه چیز و همه کسم دل بکنم و بمانم ...به هیج کس فکر نمیکردم ...دلتنگ مادر و پدر و خواهر نبودم اما دلتنگ این شهر شده بودم که هنوز چند کیلومتری بیشتر از آن دور نشده بودم ...

بعد از ظهر یکشنبه بود ...

2-3 ساعتی را گریه کرده بودم و از فرط گریه خوابم برده بود که با صدای حمیده بیدار شدم

" پاشو لیلا رسیدیم ، پاشو برو وضو بگیر زود بیا تا شلوغ تر نشده ."

نمیدانم خوشحالی بود ، نگرانی بود ، استرس بود ، هر حسی که بود لذت بخش بود و دوست داشتنی...

وضو گرفتم و ایستادم به نماز..3 بار نمازم را خواندم از بسکه ترسانده بودنم از اشتباه خواندن نماز و من غافل بودم که این نماز همه با دل است نه با کلمات ...

یکی از زیباترین لحظه های زندگی من در حال رقم خوردن بود و من انگار که دستی نامرئی مرا خواب کرده بود هیچ نمیفهمیدم ...

باران می آمد و اشک های ما زیر باران پنهان شده بود ...

کنار نخلی ایستادم و شروع کردم به فکر کردن به اتفاقات دو هفته ی اخیر ...چطور بی مقدمه دعوت شدم ؟ به چه پاداشی ؟ من که هرچه میگردم جز شرمندگی چیزی برایت ندارم ..

که صدایی مرا به همراهی دعوت کرد ...

لبیک ...الهم لبیک ...

لبیک لا شریک لک لبیک ...

و باز سیل اشک های روانه و صداهای لرزان هم نوا ...

و من مُحرم شدم و چه حس خوبی بود اینکه در اختیار معشوق بودی..و من سرتا پا سفید پوشیده بودم اما رویم سیاه بود...

باز هم ساعاتی در اتوبوس و زیارت عاشورا و عدس پلو !! و رسیدن به جایی غریب..

پیاده شدم اما منگ بودم ... تا چشم کار میکرد مرمر سپید بود و کاخی از سنگ و چشمان من به دنبال خانه ی مشکی پوش...

کفشهایم را دراوردم..چشمان را بستم و راه افتادم گرچه گاهی از سر شوق چشم میگشودم و به جلوی پایم مینگریستم اما جرات بالا اوردن سرم را نداشتم ...

ایستادم...صدای قلبم را برای اولین بار میشنیدم ...چشمانم را گشودم و احساسی که قلم را یارای ثبت آن نیست...

گفته بودند اولین بار که نگاهت به کعبه ی معشوق افتاد هرچه بخواهی میدهد.. چقدر نوشته بودم و چقدر سفارش داشتم اما وقتی به سجده افتادم هیچ چیز ارزش خواستن نداشت ...هرچه به حافظه ام فشار میآوردم هیچ نمیخواستم...

و چه شیرین بود گشتن به دور خانه ی یار و لمس رکن یمانی و شکاف کعبه  آن هم در شب میلاد مولود کعبه ...

-------------------------

دلتنگم..دلتنگ کوچه های مدینه..دلتنگ غربت بقیع ...دلتنگ مسجدالحرام ..بی قرار صفا و مروه ..

کاش با همه ی بدی هایم یک بار دیگر فرصت دیدار میافتم هرچند میدانم که صاحب خانه میگوید که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟!

--------------------------------------------------------------------------------------

خارج از چارچوب ها :

: یه شب ساعت 3 به بهانه ی رفتن به حرم نگهبان هتل رو پیچوندیم و با دوتا از بچه ها رفتیم بن داوود عجب قیمت هایی بود !!

: یه روز صبح از قصد از ماشین جا موندیم و با همون 2 تا از بچه ها رفتیم خیابون آندلس عجب لباس هایی بود !!

: یه شب موقع اذون توی مغازه ای بزرگ توی طیبه بودم که فروشنده کرکره رو کشید پایین و یک لبخند ملیح به من زد !! و یه نفر از پشت سر صدام کرد و گفت  " مریم توام اینجایی؟ " و ما به توفیق اجباری  یک داداش اصفهانی هم پیدا کردیم که خدا امواتشو بیامرزه که اگه نبود الله اعلم !!

: یک شب هم با تمام انرژی رفتیم روی مخ مدیر کاروان عزیز تا راضی شد مارو ببره البیک ، عجب کنتاکی ای  !!

: تازشم با اینکه دوست بابام به دادم رسید و اونجا پول بهم رسوند اما آخرشم واسه اون مانتوهه پول نداشتم !!

: روز اخر هم بعد از طواف وداع دلم نیومد دست خالی برگردم رفتم یواشکی و آسه آسه یه کوچولو از پرده کعبه که قرار بود 2 هفته ی دیگه عوض بشه رو بریدم و در حین انجام تخلف آقای شرطه ی عزیز دید و خودتون حدس بزندید که دیگه من با چه سرعتی در رفتم !! الته بعدش عذاب وجدان گرفتم و اینا ،  اما پرسیدم گفتن اشکالی نداشته !!

هنوز هم بوی عطر داره این چند تا نخ...

: در کل هم خیلی خوب شد که سفر مجردی دختران به عربستان ممنوع شد !!

 ------

این پست به بهانه ی ایام حج و راه و بیراه نشان دادن مسجد الحرام و مسجدالنبی از تلوزیون و هوایی شدن من بود ...

اینم عکسی که نزدیک بود به خاطرش دوربینمو خورد کنن !!

"" الهم ارزقنا حج بیتک الحرام ""

ارسال این مطلب به:

نوشته شده توسط دختر قمي در 12:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

دچار باید بود ...


و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است 

 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست 

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست 

نه٬ وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست 

اگر چه منحنی آب٬ بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و تُرد نیلوفر 

همیشه فاصله ای هست
 دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد 

 و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست

 و عشق

صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند 

نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر 


 دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم٬

هنوز در سفرم 

 خیال می کنم
 در آبهای جهان قایقی است 

 و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
 و پیش می رانم 

مرا سفر به کجا می برد ؟

 کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
 و گوش دادن به
 صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

شراب باید خورد 

 و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت 

 همین ...

کجاست سمت حیات ؟
                                    .........   

*سهراب سپهری

-----------------------------------------------------------------------------------

: تقدیم به دختر مهربان جنوب که با همه ی دوریش از همه به من نزدیک تر است و تقدیم به او که این دختر مهربان را برایم به ارمغان آورد ، امید که هر دویشان از بند غم رها باشند ...

: وای که چقدر عاشق ابن قانون تصویر سازی ذهنی دکتر فرهنگم !! در محال ترین شرایط اون چیزیو که میخوای جلوی پات میذاره !!

دوستان علاقه مند ، جمعه همایش فراموش نشود !!

-------------------------

بعدن نوشت :

امشب شب عروسي ماه و خورشيد است. آسمان، جلوي قدم‏هايشان دامن مي‏ گسترد.
نسيم، ديوارهاي کوچه را غرق بوسه مي‏کند؛ و نداي زيباي تکبير، موسيقي شادترين عروسي هستي مي شود.
چه مبارک شبي است امشب...

سالروز نوراني ترين پيوند هستي مبارک .

ارسال این مطلب به:

نوشته شده توسط دختر قمي در 23:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

... سفر ...

دلم می خواهد چمدانم را ببندم و بروم جایی دور، که هیچ کسی نباشد جز من و خدا ...

حافظم را ببرم ، بالش نرم و لحاف خوش بویم را ، چند دست لباس راحت ، پاستیل هایم، یک دوربین عکاسی به اضافه کفشهای راحتی برای رها دویدن ..

دفتر خاطراتم را هم ببرم تا مثل همیشه بنوسم و پاره کنم ، بنویسم و آرام شوم ، بنویسم و او نخواند ...

موبایل را هم خاموش کنم و ساعت را هم باز کنم که نه زمان و گذشتنش را بفهمم و نه از کسی خبردار باشم.

روزنامه و اینترنتی هم نباشد. راحت و بی خیال!

ونداد را هم نمیبرم تا یاد بگیرد وقتی که برایش حرف میزنم در چشمانم زل نزند و به من نخندد !!

باید فکر کنم ، به حرفهایم ، به حرف هایش ، به کارهایم ، به برخوردهایش..

باید برای خدا نامه بنویسم ، باید انتخاب ماکارانی را بسپارم به متخصصش !!

باید زمان را بگذرانم تا این روزها بگذرد ...


------------------------------------------------------------------

پ.ن :  قرار بود دوشنبه بروم اما حکمتی در کار بود که تمام سفرهای تور لغو شد...حالا باید بگردم دنبال یک تور جدید ... این هم از مزایای (!) دختر بودن است دیگر ... باید با آقا بالا سر بروی سفر !!


تذکر :  ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

ارسال این مطلب به:

نوشته شده توسط دختر قمي در 17:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم آبان 1388

پایان شیرین دوراهی...

" من هستم و تو هستی این روزهای بد

می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود  "


--------------------------------------------------------------------------

: درگیری هایم با پست حذف شده ی دوراهی به پایان رسید ...

هرچه در کفه ی دیگر ترازو نهادم سبک تر از عشق بود ....


ارسال این مطلب به:

نوشته شده توسط دختر قمي در 13:27 |  لینک ثابت   • 

سازمان مردم‌نهاد دانشجویان قمی